خاطره زایمان شماره ۲۷

0 0
  • تاریخ : ۱۳۹۷/۷/۲۸
  • بازدید : 228
  • چاپ این صفحه
امتیاز 0.00 تعداد رای 0

خاطره زایمان شماره ۲۷

آتنا جانم داشتن شاگردانی مثل شما که خودشون متخصصین رشته های خودشون هستند مایه افتخاره ...خدا رو شکر که بودنم کمک تون کرد،

آتنا جانم داشتن شاگردانی مثل شما که خودشون متخصصین رشته های خودشون هستند مایه افتخاره ...خدا رو شکر که بودنم کمک تون کرد، داشتم ب اوایل خرداد نزدیک میشدم. دکترم گفته بود هفده  خرداد روز زایمانته سونو گرافی هم این تاریخ رو پیش بینی کرده بود. حالا من بودم و ورزش ها و یه شکم گنده و پروپوزالی ک باید زودتر برای تصویبش اقدام میکردم. استادم از سفر برگشته بود، فرصت کمی داشتم چون میدونستم با اومدن وروجکم دیگه وقتم برای درس خوندن خیلی کم میشه علی الخصوص اوایل. رفتم دانشگاه. دکتر پیشنهاد یه موضوع جدید رو داده بود. من هاج و واج بهش نگاه میکردم، از نظر استادم موضوع قبلی آینده خوبی نداشت ولی ماهها منو درگیر کرده بود.خلاصه پذیرفتم و نوشتن پروپوزال شروع شد. بابت تغییر موضوع مجبور بودم هر روز با اون وضع ساعت ها در منزل پشت لب تابم بشینم،جستجو در گوگل و تایپ کنم و تا بابلسر برم و ساعت ها با استادم مشورت کنم. روز آخر که دفاعم انجام شد و برگشتم خونه، علی رغم خستگی که داشتم، رفتم باشگاه. با دیدن خانم هدایتی عزیز، فاطمه جون، بچه ها و محیط باشگاه شیرینی به سرانجام رسوندن فعلی درسم دوچندان شده بود. شاد برگشتم خونه ولی امان از درد سیاتیک ک دوباره بعلت امورات دانشگاه و زیاد نشستن و سرپا وایستادن به سراغم اومده بود. دقیقا اول خرداد خونه نشین شدم.دکترم گفته بود لگنت خوبه، ورزش، پیاده روی، کلی ذوق برای زایمان طبیعی. همه و همه به یک باره از بین رفت. روز به روز دردم بیشتر میشد. توان راه رفتن نداشتم. چهار دست و پا میرفتم سرویس بهداشتی و همش دراز کشسده بودم.خلاصه تو این دوران بود ک شروع کردم به خوندن تجربیات زایمان از پیج ماماسایت و کلی ذهنیت پیدا کردن. با خانم هدایتی عزیزم هماهنگ بودم ک تو اون روز همراه من باشند چون واقعا انرژی و نوازشش آرومم میکرد. بیست و سه  ماه مبارک بود ک عصرش ساعت  شش  لکه بینی م شروع شد. بعد دو هفته تو ماشین نشستم و به اتفاق مادرم و همسرم رفتیم بیرون. من همونجا متوجه تغییر حالاتم شده بودم. مثل حالات قبل پریودی بود. برگشتیم خونه انگار حالت تهوع داشتم. هیچ غذایی نخوردم تا معده م سنگین نشه ک اگه یه وقتی رفتم بیمارستان اونجا خرابکاری نکنم که پرستارها اذیت نشن (مادرم و مادر همسرم در مورد این موضوع از تجربیاتشون برام گفته بودند)شب شد. دعای صد بند شروع شد من رو تخت دراز کشیده بودم و تو دلم با خدا نجوا میکردم برای سلامت تمام مادر های باردار و فارغ شدنشان به خوشی و یه نی نی سالم دعا میکردم قرآن به سر شروع شده بود حالت پریودی م داشت قوی تر می شد به همسرم گفتم ،مرتضی جان احتمالا امشل دیگه وقتشه ..قلم و کاغذ رو برداشتم و شروع کردم به نوشتن. هر زمان ک دردم میگرفت ساعت رو مینوشتم تا فاصله دردها رو بسنجم.اوایل نیم ساعت  بعد بیست دقیقه و یه ربع شده بود. خیلی دو دل بودم برم بیمارستان یا نرم. ساعت سه صبح بود. هی دل دل میکردم ک به خانم هدایتی زنگ بزنم. بعد گفتم اگه خواب باشه چی؟ زنگ نزدم. ساعت چها زنگ زدم بهشون و بهم گفتند تا شش صبر کن بعد برو بیمارستان .گرسنه م بود. به همسرم گفتم کمرم درد میکنه. یه خورده برام ماساژ بده. تو این اوضاع بودیم که یه هو احساس خیسی کردم. مثل فشنگ که در رفته باشه، پریدم. گفتم کیسه آبم پاره شده. ساعت پنج ونیم بود. مادرم گفت دیگه بریم بیمارستان. از قائمشهر تا ساری دردم میگرفت. یاد این فیلم ها افتادم که خانم ها تو ماشین دردشون میگرفت. تا رسیدیم پرونده تشکیل دادم و بستری شدم. بهشون گفتم من ماما همراه دارم (یعنی مراقب باشید و به من دست نزنید). موقع بستری شدن سه سانت بودم و هنش تعریف میکردند وای چقدر خوش زایی. بهم سرم زدند و یه آمپول هم تو سرم زدند. خلاصه گفتند به خانم هدایتی زنگ بزن تا بیاد. من. از بغل دستی م موبایل ش رو گرفتم و به همسرم زنگ زدم که به خانم هدایتی زنگ بزنه. وای خدایا. ساعت زایشگاه دقیقا جلو روم بود. هر صدای پایی ک میشنیدم منتظر بودم خانم هدایتی جونم از در بیاد تو. بالاخره دردهای اصلی داشت شروع میشد.  زیر شکم و کمر. که یهو یه صدای گرم و آشنا شروع کرد به همه سلام کردن و من دیدم که فرشته من اومد . شروع کردیم به ورزش ها و نفس گیری.  ساعت نه صبح شد که گفتند فول شدم و زنگ زدند به خانم دکتر. ایشون اومدند و بعد چند تا زور، گفتن برم تو اتاق زایمان. اونجا با تلاش عزیزان، ساعت ده  وپنج دقیقه صبح، گل قشنگم به دنیا اومد. حس خوب رهایی و فارغ شدن فوق العاده ست. بعدش به اندازه یک ساعت ونیم خوابیدم تو اتاق زایمان. ساعت دوازده اومدن و منو بردن بخش. خانواده م نگران شده بودندکه من چرا نیومدم بیرون. نگو کسی از بخش نیومده بود دنبالم. حضور خانم هدایتی عزیزم برام آرامش بخش بود. آرزوی سلامتی و عمر باعزت برای ایشون و مجموعه شون رو دارم.
پیشنهاد من به شما عزیزان: حتما حتما اواخر بیشتر مراقبت کنید تا مثل من به کمر درد و سیاتیک دچار نشید..

منبع
امتیاز دهید :
به اشتراک بگذارید :

نظر دهید

گزارش