خاطره زایمان شماره ۲۵

0 0
  • تاریخ : ۱۳۹۷/۷/۲۹
  • بازدید : 2837
  • چاپ این صفحه
امتیاز 3.60 تعداد رای 25

خاطره زایمان  شماره ۲۵

معصومه جانم ..عزیز دلم به داشتن شاگردهای توانمندی مثل شما افتخار می کنم..خدا رو شکر هر کدومتون که بیمارستان می رید حتی بدون من مایه سرافرازی من می شید.

معصومه جانم ..عزیز دلم به داشتن شاگردهای توانمندی مثل شما افتخار می کنم..خدا رو شکر هر کدومتون که بیمارستان می رید حتی بدون من مایه سرافرازی من می شید.

سلام؛

ببخشید اگه بلد نیستم خوب خاطره بنویسم.از اول بارداریم از زایمان طبیعی وحشت داشتم، و می‌گفتم فقط سزارین.اما سزارین ممنوع شده بود و مجبور بودم برای طبیعی آماده بشم.بخاطر کم بودن طول سرویکس، دکتر بهم اجازه ی ورزش نداده بود اما گفت تو کلاسهای تئوری آمادگی زایمان شرکت کن. منم رفتم مرکز رویانو با خانم هدایتی مهربون و خواهرجون ملاقات کردم و انقدر با روی باز و مهربون برخورد کردن که عاشقشون شدم.و با عشق سر کلاسا حاضر میشدم. خانم هدایتی انقدر با عشق و علاقه از زایمان طبیعی حرف میزدن . که من اعتماد به نفسم بالا رفت و به خودم گفتم چرا نتونم. تو کلاسا انرژی مثبت موج میزد. یادش بخیر یه روز که خانم هدایتی گفت بیا صدای قلب نی نی رو گوش کنیم، گوشیو که گذاشتن رو شکمم گفتن این خیلی وروجکِ لگد میزنه به دستم صدای قلبشو برام گذاشتن و منم ضبطش کردم.این صدا تنها صدای قلبِ دخترمه که از دوران بارداریم دارم. قشنگترین صدای دنیاست و من داشتنِ این صدا رو مدیون خانم هدایتی هستم .کلی بهم مشاوره دادن. به هفته ی آخر نزدیک میشدم و علاقم برای زایمان طبیعی در کنار خانم هدایتی بیشتر میشد. اما خانم هدایتی گفتن نمیتونن بیان بیمارستانی که قرار بود زایمان کنم . من استرس گرفتم .اما خودشون مامای دیگه ای رو معرفی کردن و گفتن نگران نباشم. منم هماهنگیارو انجام دادم.چون زایمان بدون مامای همراه برام ممکن نبود. سی و نه هفتم تموم شد و دکتر معاینم کرد گفت : دهانه رحمت یک سانتِ ، سر جنین تو لگن فیکس نشده ، فردا صبح برو بستری شو . تا ظهر بمون اگه نتونستی میام سزارینت میکنم. سیزدهم دی ماه نود و شش صبح تاریک و سرد و بارونی، با همسر و مامانم رفتیم بیمارستان. اصلا استرس نداشتم.( برعکس خانوادم که از زایمان طبیعی وحشت داشتن.) فقط ذوق داشتم و منتظر بودم زودتر دخترمو بغل کنم.
(همیشه دوست داشتم با پای خودم برم بیمارستان برای زایمان) ساعت هشت بستری شدم. معاینم کردن و گفتن هنوز  یک سانتی. من خیلی خسته و خوابالو و گرسنه بودم.
بهم گفتن بهتره چیزی بخوری که انرژی داشته باشی. مامانمو صدا کردن و برام صبحانه آورد. جاتون خالی نون محلی دستپخت مادرم با پنیر و چایی زدم بر بدن و جون گرفتم.
بهم سرم‌ زدن. از ساعت ده  دردام شروع شد. کلی ورزش انجام دادم. تنفسارو تکرار میکردم. دردام شدید و شدیدتر شد. ماساژ و همراهی و دلگرمیای ماما خیلی کمکم کرد. نزدیک ظهر شد و دکترم اومد. گفت آفرین چه خوب پیشرفت کردی .من اومدم‌ سزارینت کنم گفتم من دوست داشتم طبیعی باشم اما الان پشیمونم (انقد درد داشتم میگفتم سزارینم کنین) صدای جیغ خانمِ تخت بغلی که رفته بود رو تخت زایشگاه منو ترسوند. گفتم نکنه وسطاش کم بیارم و کلی فکر دیگه... اما دردام که زیاد میشد اجازه فکر کردن بهم نمیداد. رفتم رو تخت زایشگاه و کلی جیغ زدم همش میگفتم زودتر بچمو در بیارین وااای فشاری که با دست به شکمم میدادن و هنوز حس میکنم، همزمان با شنیدن صدای اذان
صدای گریه دخترمو شنیدم. انگار خودم دوباره متولد شدم، شکمم خالی و سبک شد و یه فرشته کوچولو ی مو مشکی بدنیا اومد. ماما گفت وااای چقدر مو داره. اولین چیزی که پرسیدم این بود که بچم سالمه؟ گفتن آره چرا نباشه. سردم بود،لرز کردم،برام بخاری گذاشتن . دخترمو بردن بخش نوزادان و من همش میگفتم بچم عوض نشه. گفتن نمیشه.
(نمیدونم چرا همیشه میترسیدم تو بیمارستان بچم با بچه یکی دیگه عوض شه حالا بماند که نزدیک بود بشه) یه ساعتی اونجا موندم و رفتم بخش.مامانم و همسرم تازه متوجه شدن من طبیعی زایمان کردم. به‌ محض اینکه رفتم بالا خودم کارامو کردم. اما خسته بودم، به اندازه چند روز خوابم میومد. دخترمو آوردن و بهش شیر دادم. دختری که نه ماه توی وجودم بود دیگه توی بغلم بود و خوشبختیم کامل شد. فردا ظهر دکتر اومد و گفت آفرین خیلی خوب از پسش بر اومدی. بعد از ترخیص دخترمو بغل کردم و اومدیم خونه،
در حالیکه سزارینی ها نمیتونستن راه برن . من خیلی از زایمان طبیعی خوشحال و راضی بودم. و این حس قشنگو اول از همه از لطف خدا و بعد خانم هدایتی عزیز و مامای همراهم دارم و تا آخر عمر مدیونشونم و فراموش نمیکنم. آرزو میکنم این حس قشنگ قسمت همه ی خانمهایی که آرزوی مادر شدن دارن بشه .فرشته ی مهربون، خانم هدایتی عزیزم ؛ همیشه صدای قشنگ و روی ماهتون تو خاطرم‌ می مونه. خدا شمارو برای امیر جون و آوا جون و همه ی ما نگه داره.
دلم براتون خیلی تنگ شده

منبع
امتیاز دهید :
به اشتراک بگذارید :

نظر دهید

گزارش